تبليغاتX
Emil:kalantar_mahal31@yahoo.com

#FFFFFF
درویش خود کرده را تدبیر نیست
؟

درگوشي با پسرا ( دخترا نخونن!)

خصوصا بيشتر حرفم با شماست آقا پسر! گول اين دخترا رو نخور. يه موقع ميفهمي که چند ماه و چند سال سره کار بودي و طرفت به راحتي آب خوردن که چون تو مثلا موقعيت شغليت فعلا روبه راه نيست ميره و جلو چشمت با يکي ديگه...

و به راحتي احساس پاکتو زير پاش له ميکنه! براي دخترا اين کار خيلي راحته. نميدونم چرا...؟؟؟

اميدوارم با اين حرفا براي خودم دشمن نتراشيده باشم. البته خودم ميدونم آرزوي عبثيه.

 

 

پاورقي: از همه دوستاي خوب و باوفام که تو مدت کلي آف و ايميل برام فرستادند خيلي ممنونم و در اسرع وقت همشو جواب ميدم.

 

راجع به حرفايي که گفتم فکر کنين!

 

بدرود

*********************************************************************

ذهنیات من 

 

گاهي وقتا آدما بايد تو زندگيشون انتخابهايي بکنند که خيلي سخته! تازه بدتر از اين نتيجش سرنوشت سازه و برگشت ناپذير! يه جورايي توش ميمونيم. که واقعا انتخاب درست چيه. آيا همه از اين انتخابها دارند؟ خوب معلومه که همه دارند. همه ادما مجبورند در طول زندگيشون طعم اينجور انتخابها رو بچشند. کاش ميشد يکمي از اينده خبر ميداشتيم. ولي ميدونم نميشه. اگه ميشد اونوقت جامعه انساني به هرج و مرج کشيده ميشد! ولي فکر کنم با تدبير و کمي تفکر عاقلانه ميشه تا حدودي هر کس به اندازه ظرفيتش آينده رو پيش بيني کنه. ولي تا چه حد اين پيش بيني قابل اعتماده، فکر کنم بستگي به درايت انديشي و شناخت هر فرد از خودش و دنياي پيرامون داره.

ما چقدر خودمونو و دنياي اطرافمونو ميشناسيم؟

واقعا اين سئواليه که هر فرد بايد از خودش بپرسه و اگر به جوابش برسه موفقيت تضمينيه!

البته خيلي سخته!!! خيلي...  ولي نشدني نيست.

بايد بالاخره انتخاب کرد. بين فاکتورهاي موجود بالاخره يکي رو بايد انتخاب کرد...

ولي ترس داره...

 

خدايا کمکم کن !!!

 

ببخشيد سلام نکردم.

 

سلام

 

 اينا همش ذهنيات گيج کننده من بود. ببخشيد اگه مشوشتون کرد.

                                    

چند گويم من از جدايي ها

هان چه حاصل از آشنايي ها
گر پس از آن بود جدايي ها
من با تو چه مهرباني ها
تو و بامن چه بيوفايي ها
من و از عشق راز پوشيدن
تو و با عشوه خودنمايي ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش اين سخنسرايي ها
چشم شوخ تو طرفه تفسيري ست
ِكارا به بي حيايي ها
مهر روي تو جلوه كرد و دميد
در شب تيره روشنايي ها
گفته بودم كه دل به كس ندهم
تو ربودي به دلربايي ها
چون در آيينه روي خود نگري
مي شوي گرم خودستايي ها
موي ما هر دو شد سپيد وهنوز
تويي و عاشق آزمايي ها
 شور عشقت شراب شيرين بود
اي خوشا شور آشنايي ها

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:51  توسط فرهاد | 
عشق چیست؟
عشق چیست؟ 

پيرمردي رنجور و آشفته آهي کشيد و گفت:

«عشق نقطه ضعفي طبيعي است که از حضرت آدم به ما ارث رسيده است.»

 

جواني سرزنده و زيبا فورا در جواب پيرمرد گفت:

«عشق آن است که حال را به آينده ما پيوند مي دهد.»

 

زني با چهره اي غمبار آهي کشيد و گفت:

«عشق زهر مهلکِ ماري سياه است، که از غارهاي جهنم بيرون ميخزد. زهري که به تراوت شبنم است، و روح تشنه لب با لذت آن را مينوشد، ولي با اولين مستي، نوشنده را بيمار ميکند و به آرامي ميکشد.»

 

دوشيزه اي زيبا با گونه هاي سرخ به لبخند گفت:

«عشق آن نوشيدني است که ساقي آن نو عروسان سپيده دم اند، و ارواح توانمند را توانايي بيشتر ميبخشايد تا به سوي ستارگان پر کشند.»

 

مردي سياهپوش با ريشي انبوه و گره اي در ابروان، گفت:

«عشق خردي الهي است که ديد آدمي را به وسعت ديد خدايان ميکند.»

 

مردي نابينا، که راه خود را با عصايي در دست ميجست گفت:

«عشق، آن مِه است که چشمِ روح را بر رازهاي زندگي ميبندد، تا دل را تنها ياراي آن باشد که اشباح لرزان آرزو را در ميان تپه ها ببيند، و طنين فريادها را از دره هاي سکوت بشنوند.»

 

کهنسالي نحيف، که پاهايش را مانند کهنه پارچه اي بر زمين ميکشيد، با صداي لرزان گفت:

«عشق آسايش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفاي ابديت.»

 

و کودکي پنج ساله به خنده گفت:

«عشق پدر و مادر من است، و هيچکس آنرا نميداند. اين عشق است که پدر و مادرم را نگاه ميدارد.»

 

عشق از نظر تو چيه؟

 

 

دلم واسه يه دوست خيلي بي وفا، خيلي تنگ شده خيلي...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:28  توسط فرهاد | 
هسته ای
مسخره 

فرهاد واقعا کلمه مسخره ايه 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------

 

حق مسلم! 

اينکه انرژي هسته اي حق مسلم ماست، شکي نيست!

 

اينکه به آتش کشيدن سفارتخانه ها حق مسلم ماست، شکي نيست!!

 

اينکه روزنامه همشهري مسابقه کاريکاتور براي هلوکاست ترتيب بدهد حق مسلم ماست، شکي نيست!

 

ولي من نميدونم آيا به نفع ما هم هست؟!

 

ما داريم چکار ميکنيم؟؟؟

 

اي گاد جون خودت رحم کن و عاقبتمونو بخير کن!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:25  توسط فرهاد | 
محرمم تمام شد
                 

سلام به دوستان عزیزم

محرم رو به شما عاشقان امام حسین ع تسلیت می گم

امیدوارم اونجوری که شایسته حسین ع هست عزاداری کرده باشین

محرم امد دل در هواي كربلا   

--------------------------------------------------------------------------------------------

تو زندگیت هر جا که به کسی رسیدی که اون رو باور کردی و اون تو رو باور کرد

سعی کن اون رو از دست ندی چون زندگیت رو بار ور می کنه

من تو رو باور كردم   

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:28  توسط فرهاد | 
من ذیگه بچه نمی شم
 

سلام

بعد از ۴ روز اومدم اونم افسرده و بدبخت

نميدونم هر چی بلای گنده چرا بايد به سر من بياد آخه

يه سری مشکل برام پيش اومده خفن که مجبورم خيلی کم آن شم و شايدم  سالی يه بار

اين شعر زير هم که خيلی دوستش دارم  رو نوشتم اميدوارم خوشتون بياد

فعلا بای تا سال بعد ( ۴ - ۵ روز ديگه )

 

به تو می گم که نشو دیوونه ای دل

به تو می گم که نگیر بهونه ای دل

 

به تو می گم عاشقی ثمر نداره

واسه تو جز غم و درد سر نداره

 

من دیگه بچه نمیشم

دیگه بازیچه نمیشم

 

عقلم و زیر پا گذاشتی رفتی

تو منو مبتلا گذاشتی رفتی

 

به غم زمونه ای دل

منو جا گذاشتی رفتی

 

به خدا منو رسوا کردی ای دل

همه جا مشتمو وا کردی ای دل

 

فتنه بر پا کردی ای دل

منو رسوا کردی ای دل

 

می دونم تو دیگه عاقل نمیشی

تو دیگه برای من دل نمیشی

 

من دیگه بچه نمیشم

دیگه بازیچه نمیشم

--------------------------------------------------------------------------------------------

 فروغ فرخزاد

همه هستی من آیه ی تاریکی است

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه!

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم.

رندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

رندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید

طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید

عبور گیج ره گذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر

با لبخندی بی معنی می گوید : صبح به خیر !

زندگی شاید

آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ،

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست

دل من که به اندازه ی یک عشق است !

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه .. سهم من این است ، سهم من این است

سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

                                                                                                                                    فروغ

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست !

سلام

حرفی واسه گفتن ندارم

!!!BYE

--------------------------------------------------------------------------------------------

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

--------------------------------------------------------------------


 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 16:46  توسط فرهاد | 
من احمق هستم
:paranoid: سه جمله‌ی به ظاهر احمقانه  :(

این سه جمله شاید به نظر احمقانه بیایند، ولی من از ته دل به آنها باور دارم. دلیلش شاید تجربه‌های تلخی باشد که داشته‌ام.

 - فقط احمق‌ها رگ غیرت دارند.
 - فقط احمق‌ها همیشه روی حرفشان می‌مانند و هیچوقت کوتاه نمی‌آیند.
 - فقط احمق‌ها به حرفهای احمقانه‌ی احمقها اهمیت می‌دهند.

این جمله‌ی آخر را دو روز است که با خودم تکرار می‌کنم. تا شاید دیگر افکارم را گرفتار حماقتهای ابلهانه‌ی بعضی‌ها نکنم. خدایا برای این بی‌کارها یک کاری دست و پا کن تا شاید دست از بچه‌بازیهایشان بردارند.فکر کنم باز هم شبیه يک ليوان نيمه پر شده‌ام که ته کشیده است. شاید هم دچار نوع دیگری از اين احساس شده‌ام، همراه با یک جور دلشوره و نگرانی.. پنهان کردن هم ندارد، بی‌رو‌در‌بایستی من ته کشیده‌ام. نمی‌دانم، شاید همین فردا حالم خوب شد شايد

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 18:22  توسط فرهاد | 
بخون
 

ميخواستم اتاقم جمو جور کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم مرتب برم مدرسه  اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم درس بخونم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم برم مهمونی اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم گريه کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم برم حموم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم لاو بترکونم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم بيدار شم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم فکر کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم مخ بزنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم آپديت کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم <>بفروشم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم کامنت بذارم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم جيش کنم برينم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم موزيک گوش بدم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم با دوستام برم بيرون اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم کيگ بوکس کار کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم به همه چی توجه کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم با امید وسالارو امیربرم بيرون اما نميتونستمچون نئشه بودم

ميخواستم اتاقمو رنگ کنم همه چيشم عوض کنم اما نميتونستمچون نئشه بودم

الانم ميخوام يه کاری کنم که حوصله ام سر نره اما نميتونمچون  نئشه ام

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 9:31  توسط فرهاد | 
فقط خدا

گفتگو با خدا

در خواب خدا را ديدم

فرمود می خواستی مرا ملاقات نمايی

جواب دادم اگر وقت داشته باشيد

خدا با لبخند پاسخ داد زمان من نا متناهی است

و چه پرسشی در نظر داری؟

-چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند ؟                  

خدا پاسخ داد .......                     

اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند              

عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند            

اين كه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند               

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند             

اين كه با نگراني نسبت به آينده                      

زمان حال فراموششان مي شود                 

آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي می كنند و نه در حال                

اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هر گز نخواهند مرد                  

و چنان مي ميرند كه گويي هر گز زنده نبوده اند                              

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم             

بعد پرسيدم ......                             

به عنوان خالق انسانها                       

مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟ !                 

خدا با لبخند پاسخ داد .....             

ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد                 

اما مي توان محبوب ديگران شد                  

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند                   

ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايی بيشتري دارد                     

بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد                             

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوست شان داريم ايجاد كنيم

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم درمان يابد                        

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند                                

ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند                      

اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند                 

ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند     

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند             

بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند  

(وبدانند که من همه جا حضور دارم)

راستش حدود ۲سال پيش که تازه چت کردن و اينترنت رو ياد گرفتم با يه خانمی

از تهران آشنا شدم که ايشون ۳۲ سالش بود و معلم يکی از دبيرستانهای دخترونه ی تهران بود

بعد اين خانم تو روم کرمانشاه هميشه ميومد و اکثر اوقات هم تو روم بود

و اين نوشته ی زيبا هم ايشون به من دادن و  واقعا هم رو من تاثير گذاشت

مخصوصا اين تيکه ی آخرش ( و بدانند که من همه جا حضور دارم)

خوش باشين

حالم اصلا خوب نيست دوست دارم بازم داریوش گوش بدم و گريه کنم

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه هر دور که از همه دنيا مياد

تا وقتی که در وا می شه لحظه ی ديدن ميرسه

هر چی که جاده ست رو زمين به سينه ی من ميرسه

ای که تويی همه کسم بی تو می گيره نفسم

اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام ميرسم

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:3  توسط فرهاد | 
()و()

همه دوستام هميشه ميگن خوش به حالت خيلی شادی خيلی خوشحالی هيچ مشکلی نداری فقط تفريح ميکنی ميخندی کسشعر ميگی مسخره بازی در مياريووووووووووو از اين جور حرفا همه مردم عادت دارن ظاهر آدما رو ببينن البته من خيلی خوشحالم که دوستام همچين تصوری ازم دارن اما خيلی چيزا گفتن نداره دليلی نداره آدم با مطرح کردن اونا ذهن بقيه رو مشغول کنه يا انرژی منفی بده به ديگران خيلی چيزا تو ذهنم سنگينی ميکنه اما بعضی وقتا احساس ميکنم که دارم خفه ميشم مثه الان خسته شدم تا کی بايد اين چيزا رو تحمل کنم وقتی پامو از خونه ميذارم بيرون آدما رو ميبينم همشون به يه نحوی درگيرن يکی معتاده يکی فقيره يکی مريضه يکی زشته يکی يکی کوره يکی لاله يکی حتی يه تيکه نون خشکم نداره که بخوره يکی از فقر زياد مجبوره زندگی يه خانواده رو بپاشه به هم يکی دزده  .... به خودم اميدوار ميشم اما چه فايده ای داره همه اينا رو باچشم خودم ميبينم شايد خودمم يه جورايی جزو همينا باشم من نميدونم آخه خدا چرا اينجوری آفريده اگه واقعا خدايی هست چرا جواب منو نميده مشکلات من در برابر مشکلات مردم هيچه من بايد تحمل کنم اما تا کی خيلی خسته ام دوست دارم الان  بخوابم و ديگه بيدار نشم حوصله هيچی ام ندارم اصلا کاش وجود نداشته باشم مردن برای من کافی نيست کاش نباشم .

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:15  توسط فرهاد | 
قصه شنگو و منگول

سلام ، خدايي اگه دروغ ميگم بگيد دروغ ميگي:

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.
زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.
زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.
زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.
زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.
زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.
ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

..........

يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود به كفشها زول زده بود جلوتر رفتم وكفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم وبه پسر بچه دادم پسرك خوشحال شد ودر حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم پسرك يك دفعه كفشها را درآورد وبه من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي ومن نميتوانم آنها را به توبدهم پسرك اين را گفت واز من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك پسرك حسرت كفشي را بخورد

...........

قصه شنگول ومنگول!!

راوي ميگه گرگي رو ديدم گشاد گشاد راه مي رفت جويا شدم
گفت رفتم دم خانه شنگول ومنگول در زدم گفتم منم منم مادرتان از شانس بد من باباشون در را باز كرد ...

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:48  توسط فرهاد | 
فقط غم
 

سلام

امروزم باز مثل همه ی روزای ديگس بازم حال گيری و

بازم غم

اين نوشته امروز هم به نظرم جالب اومد

 

آخرين باری که ...... را ديدم گفتم به من راستش را بگو تو را خواهم بخشيد

آنگاه گفت : کس ديگری را دوست دارم. گفتم‌: حالا که تو سالهاست که به

من دروغ می گويی من هم به تو دروغ می گويم :« تو را نخواهم بخشيد!»

گردنبند صليبی را به او دادم

خنديد و گفت :‌چرا اين را به من دادی ؟ من که تو را دوست ندارم.

گفتم :‌مگر نه اين است که بر مزار هر کس صليبی می گذارند؟ اين صليب را

بر قلبت بگذار زيرا « قلبت گور عشق من است

کارو.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 15:52  توسط فرهاد | 
گریه کن
 گريه کن

گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

 

گریه کن حالا حالا از هم باید جدا بشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا بشیم

 

گريه کن منم دارم مثل تو گريه می کنم

به خدای آسمونامون گلايه می کنم

 

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

 

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزها زیاد

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

 

گریه کن واسه همه ، واسه خودت برای من!

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

 

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت

 

I Want To CRY

سلام

خوبين؟

از همه بچه ها ممنونم که برام کامنت گذاشته بودن

قبلا که فقط يه فرد مجهول داشتيم که کامنت می زد و من نميشناختمش (م گ س و )

ولی الان شدن دوتا اين يکی ديگه کيه (رهگذر)

ما که نفهميديم کيه فقط در جوابش بگم که آره هنوزم ميگم که « مشکی رنگ عشقه مث رنگ چشای مهربونت‌»

و در جواب (م گ س و?) هم بگم که مرسی از اينکه به فکر منی ولی من نمی تونم ناراحت نباشم و بهترين کاری که می تونم انجام بدم اينه ==>

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتي گريم ميگيره دلم ميگه مبارکه

قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بي کلکه

 

وقتي گريم ميگيره يه آسمون باروني ام

اما به کي بگم خدا من تو دلم زندوني ام

چه زود گذشت ...

چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان

چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی

بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد

چه زود نشانه کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی

چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد

چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردان من

که به تو پناه آورده بود رانده شد

چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...

سلام

دلم خيلی گرفته

چرا هيچکس از دوستام آنلاين نيست

اه  اين وبلاگ هومن هم که باز نمی شه

حسابی ضد حال الان هم دارم با ایرج چت می کنم

اولش يه جور ديگه راجع به ایرج فکر می کردم ولی حالا ميبينم نه خيلی مرده

خيلی آقاس آخر با مراماس به خدا می خواد بره انوره آبها پیش خواهرش آرزو می کنم سالم برسه مقصد

يه جورايی بغض شديدا گلومو گرفته و فکر کنم باز هم بايد گريه کنم تا سبک شم ولی متاسفانه تو کافی نت هستم و گريه زاری خيته

فعلا بای

خدا کنه تا شب حالم بهتر شه چون مهمون داريم---------------------------------------------

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11:38  توسط فرهاد | 
تنهایی
 

این ترانه رو در شرایط بدی نوشتم . وقتی که دل می شکنه!

                                      تک وتنهام ای غریبه ٬توی سرمای زمستون        

                                      نا امید و بی ستاره٬ توی غربت خیابون

                                          دل از آدمها بریدم٬ من میرم تا ته دنیا                

                                     واسه من فرقی نداره٬ که چه رنگی باشه فردا

                                   انگاری این ابر گریون٬ جای چشم من می باره    

                                         خبر شکستنم رو٬ قاصدک یه روز میاره

                                     همه ی نداشته هامو٬ قیمت دل می فروشم    

                                     راهی جاده ها میشم٬ با یه گیتار روی دوشم

                                      همه ی آرزوهامو ٬روی طاقچه جا گذاشتم           

                                        توی آسمون دنیا٬ من ستاره ای نداشتم

                                       وقتی دیروز زن کولی٬ طالع شوم منو خوند         

                                      با خودم گفتم که بسته٬ دیگه اینجا نباید موند

                                    واسه رفتن گرچه دیره٬ ولی موندن هم محاله 

                                   واسه من که بی ستارم٬ عاشقی خواب و خیاله

                                   می دونم مقصدم امشب٬ سمت آسمون و نوره

                                    جایی که دستهام همیشه٬ از همه آدمها دوره

                                  اشکهاتو پاک کن ستاره ٬غصه خوردن دیگه بسته

                                     من اسیرم ٬دل اسیره٬ تو چرا دلت شکسته؟

                            

                              امیدوارم هیچ وقت ٬ هیچ کسی توی هیج جای دنیا تنها نشه.

                                 ----------------------------------------------

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .

فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند، خسته تر و کسل تراز هميشه !!

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم.

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد 1...2...3

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت ,خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت ,داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت ,در ميان ابرها مخفی شد.

هوس ,به مرکز زمين رفت.

طمع ,داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

 

و ديوانگی مشغول شمردن بود, 79...80...81...

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد .95... 96... 97...

هنگامی که ديوانگی به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه ,هوس در مرکز زمين ,يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد :تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود.

ديوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.

  

و اينگونه بود که عشق کور شد و ديوانگی همواره همراه اون.

 

 
2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 17:42  توسط فرهاد | 
ساحل نجات

به ساحل نشسته ای آرام...

غرق شدنم را نظاره می کنی...

و من آنسوتر...

که پنجه در پنجه مرگ کشیده ام...

ساحل را نه برای نجات...

که تنها برای دیدن دوباره تو می جویم...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 17:22  توسط فرهاد | 

راستی تا حالا با نت اسکیپ کار کردین ؟
انصافا خیلی جالبه .

بریم سر اصل مطلب
بعضی وقتا خودمو کیانوش می بینم که گیر یه مشت آدم بی سواد و نفهم افتاده .
اون وقت تو ذهنش فکر می کنه که : اینا هیچی حالیشون نیست ، هیچی نمی فهمن ، هیچ عکس العملی نشون نمی دن خیلی بی تفاوتن .
از اونطرف بهش میگن : این هیچی نوفهمه .
ولی می دونم که این کیوون نفس منه .
پس همیشه به خودم میگم :
تو بدترین آدم روی زمینی . تو از هر چی مسلمونه بدتری تو ÷ست ترینی . هر چقدر عابد بشی و سجده کنی و زار بزنی به پای بقیه نمی رسی .

البته این حرفا دلیل داره . .
چون من خبر از دل کثیف خودم دارم ولی خبر از دل بقیه ندارم .
پس همین ظاهر پاکشون به من میگه :
هنوز جا داری تا بش برسی .
انشاء الله

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:42  توسط فرهاد | 
بخون
۱۳نکته از گارسیا مارکز
۱ـ دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲ـ هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داردباعث ریختن اشکهای تو نمی شود.

۳ـ اگر کسی آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴ـ دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵ ـ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶ ـ هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷ـ تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

۸ ـ هرگز وقتت را برای کسی که حاظر نیست وقتش را برای تو بگذراند نگذران .

۹ـ شاید خدا خواسته که بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را در این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی .

۱۰ـ به چیزی که گذشته غم مخور به انچه پس از ان آمد لبخند بزن.

۱۱ـ همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکن .

۱۲ـ خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از انکه شخص دیگری را بشتاسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

۱۳ ـ زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:35  توسط فرهاد | 
بدم میاد
 سلام از همه کسانی میگن منو دوست دارن بدم میاد!... از همه کسانی که دوست دارن خودشونو نشون بدن بدم میاد!... اصلا بزار راحتت کنم از وجود انسانها ناراحتم ...

نمی دونم آخه برای چی ما باید به دنیا بیایم ؟

یه روز به دنیا میایم هزارتا کثافت کاری می کنیم آخرش هم از دنیا میریم ... بهدش هم الکی مردم میگن: چقدر آدم خوبی بود (ارواح عمشون!!!!!).

خواهش میکنم اگه میخواین نظر بزارین نصیحت نکنین (از این حرفا زیاد شنیدم).

من! یه آدمی هستم که از نظر روحی همهچیمو از دست دادم.(حتی غیرتمو!!!!!!)

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:30  توسط فرهاد | 
متر سم
تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشق ما
یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میگی بارون دوست داری با چتر میری زیرش.میگی گل دوست داری از شاخه می

چینیش .میگی پرنده ها رو دوست داری تو قفس نگهشون میداری. میخوای نترسم وقتی میگی

منو دوست داری؟؟؟!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:28  توسط فرهاد | 
از همه کس و همه چیز متنفرم

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه 
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه

اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه

اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:22  توسط فرهاد | 
درد دل
یک ساله دارم با خودم کلنجار میرم که چرا بچه باهوشی نیستم .!

با صدها نفر مشاوره داشتم که منو راهنمایی کردنند ولی نود درصد یه راه حل دادن !

میدونید بهم چی گفتن؟ بهم گفتن برو با یه دختر دوست شو که حالت خوب بشه!

یه عالمه قرص هم بهم دادن که بخورم آخرش چی شد؟ نه با کسی دوست شدم نه قرصها عمل کردن

حالا باید چه کار کنم .... نه این دنیام درسته نه اون دنیا

یه زمانی نماز میخوندم فکر میکردم خیلی سرم میشه ولی آلان هیچی نیستم

آخه برای کی میتونم افتخار آفرین باشم؟

همه میگن تو بچه پاکی هستی ولی اینا فقط یه تعارفه یا شاید هم دلداریه الکی!

سیاهی و دربه دری  غصه ناتمومه من!

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:19  توسط فرهاد | 
محسن چاوشی
عاشقو و مجنونت شدم ....نخونده مهمونت شدم ...... كلي پريشونت شدم .... اما بازم نيومدي قهوه فنجونت شدم ..... شمع توشمعدونت شدم ...... خاك تو گلدونت شدم ...... اما بازم نيومدي هميشه ممنونت شدم...... من ني چوپونت شدم..... آب تو بيابونت شدم ........اما بازم نيومدي شعراي ارزونت شدم .......عمري غزل خونت شدم ...... تسليم قانونت شدم ...... اما بازم نيومدي دنا و هامونت شدم ....... نزديكتر از جونت شدم....... رگت شدم خونت شدم...... اما بازم نيومدي خادم و دربونت شدم ...... اسيرزندونت شدم ...... گلاب كاشونت شدم ......... اما بازم نيومدي يه جوري مديونت شدم....... سنگ خيابونت شدم ....... راهي ميدونت شدم ..... اما بازم نيومدي تو سختي آسونت شدم ....... تو دردو درمونت شدم ...... ناجي پنهونت شدم...... اما بازم نيومدي كشته مژگونت شدم ........ هلاك چشمونت شدم ..... رفتم و قربونت شدم ....... اما بازم نيومدي لباسوسامونت شدم ....... سارق ايمونت شدم ...... چشماي گريونت شدم ...... اما بازم نيومدي .............

--------------------------------------

تو عالم عاشقی فکر هوس نداشتم.

تقدیم به تو که فرامشت کردم.-----------------------------------------------------------------------------

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:16  توسط فرهاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام من فرهاد ذوالفقاری هستم اهل کرمانشاه و این وبلاگم تقدیم می کنم به عاشقایه دل سوخته و امیدوارم تو زندگی هیچ وقت شکست روحی نخورین((عشق ایستادن و خیس شدن زیر باران نیست.عشق اینست که برای دیگری چتر شوی و دیگری هرگز نداند چرا خیس نشده))زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاریش/عشق رادوست دارم با تمام بیقراریش/میخوام اشکمو بفهمم وقتی از چشمام می ریزه / تنهای گرچه کشندس واسه من خیلی عزیز/ تو کتابا نوشته عاشق خیلی تنهاس, خیلی خستس/جای بارون بهاری رویه چترای شکستس/اما من می گم یه عاشق همیشه دنیا رو داره/گرچه من ندارم /همه .چترارو باید بست وقتی
آسمون می باره/نون عشق می خورم منت نونوارو ندارم/ سینه سوختیه عاشقم با کسی دوا ندارم/ تو این دنیاکه گرگ و برگی تو ذاتشه /من می خوام خودم باشم/ با کسی کاری ندارم/زنده بودن نمی خوام زندگی قاموس منه/فقط و فقط دو رنگی تنها کابوس منه/گرچه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون/((مشکی رنگ عشقمه ترانه ققنوس منه)) ..........

نوشته های پیشین
اسفند 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
فروردین 1384
پیوندها
بزرگترین وب سایت کرمانشاه
  ماوي ديله ايلم اوز له ميندي يم
  کلیک کن می بینی
  دیجیتال( کیوان)
  جیگرتو
  عشق سوختیه (امیر)
  (هک)
  محبت که گناه نست (حمید عزیز)
  عشقوزندگی...غم وشادی...تلخی وشیرینی
  توپپپپپپپپپپ موزیک
  پروانه ات خواهم ماند
  این هم روایتی است (آلکس)
  کسی که مثل هچ کس نیست
  بغض خاموش
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
فرهاد ذوالفقاری